به دنبال غیرحضوری شدنهای پیدرپی مدارس؛
خوشحالی برای بیسواد ماندن
هوا خیال صاف شدن ندارد.
دود، آسمان را بلعیده و انگار قصد رفتن ندارد.
یک روز از سمت هورالعظیم میآید، روزی از مزارع نیشکر، و گاهی از باقیماندهی مزارع برنج.
آلودگی صنایع و فلرهای نفتی همیشه همراهمان بود، اما آنقدر تکرار شد که دیگر حتی نمیبینیمش.
آسمان آبی؟ دیگر فقط خاطرهای است دور و دستنیافتنی.
ریههایمان ناچارند سرب و دیاکسیدکربن تنفس کنند،
چشمهایمان با سوز دود میسوزند،
و صدای سرفهها، تنها موسیقی هر صبح خوزستان شده است.
شب و روزمان یکرنگ شده؛ بالاتر از سیاهی، رنگی نیست.
اما درد واقعی آنجاست: بهای غیرحضوری شدن مدارس، بیسوادی است.
شادی غمانگیزی که دانشآموزان خوزستانی برای عقب ماندن و بیسواد ماندن میکنند.
نیمی از ما حتی والدینی داریم که از سر ناچاری، فقط برای «حاضری» زدن سر کلاس برخط حاضر میشوند.
جایی برای فرار نداریم، جایی برای پناه گرفتن هم نه.
سقف خانهها دیگر گنبد کبود نیست؛ خاکستریاش از هر طرف پیداست.
ماندن در خانه هم جز افسردگی و گوشهنشینی، چیزی برایمان ندارد.
ساعت هشت و نیم، با هزار سلام و صلوات وارد «شاد» میشویم.
صدای بیرمق معلم، اسم و فامیل ما را میخواند و منتظر شنیدن «حاضر» میماند.
وسط کلاس، نت قطع میشود و همان صدای کمجان هم از بین میرود.
وایفای را روشن و خاموش میکنم، به اینترنت گوشی التماس میکنم، هیچ فایدهای ندارد.
بعد از نیم ساعت، وسط بحثی که نمیدانم از کجا شروع شد، دوباره وارد کلاس میشوم.
تا پایان کلاسها همین آش است و همین کاسه؛
معلم مجبور است یک مطلب را چندین بار تکرار کند،
بیآنکه بداند کداممان واقعاً یاد گرفتیم و کداممان نه.
آلودگی هوا، جسم و روح و آینده را یکجا نشانه گرفته است.
اگر سرطان جانمان را نگرفت، بیسوادی آیندهمان را تباه میکند.
غیرحضوری شدن مدارس دردی را دوا نمیکند؛
که هیچ، آیندهی دانشآموزان خوزستان را نشانه گرفته است.














