وقتی دستم در دستِ توست، دنیا پشتِ من است
وقتی دستم توی دستِ توست، تمام دنیا پشتِ من است. دیگر از هیچچیز و هیچکس هراسی ندارم.
به بلندترین و طولانیترین کوه، به نام صبورترین موجود دنیا، به نام آرامترینِ مهربان، به نام پدر.
هستی که هستیام معنا دارد؛ حتی سایهات هم گرما دارد. مگر میشود باشی و دلهره داشته باشم؟ مگر میشود باشی و دلم قرص نباشد؟ تو هستی که همهچیز هست.
دستهایت همیشه پر است؛ نه فقط از خستگی، که از مسئولیت. یک دستت آیندهی ماست و آن یکی امیدی که به تو تکیه داده تا زمین نخورد. هر روز در دلِ گرما، آتش و آهن میایستی؛ جایی که حادثه همیشه یک قدم آنطرفتر ایستاده. میدانم کارت فقط «کار» نیست؛ جنگ است، میان شعله و ذوب، جایی که دلِ شیر میخواهد و جانِ آرام.
آخرِ شب، وقتی صدای چرخیدنِ کلید توی قفلِ در میآید، با چشمهای نیمهباز منتظر میمانم تا بیایی، بغلت کنم و خستگیِ یک روز ایستادن را از تنت بگیرم. تو از دلِ آتش میآیی، اما وقتی به ما میرسی، گرما دیگر نمیسوزاند؛ امنیت میشود.
هرچه خواستم برایم گرفتی. حتی یکبار هم نگفتی نمیشود، ندارم یا بماند برای بعد. به همه گفتهام از همه قویتری؛ آنقدر که میتوانی نه فقط یک کوه، که بارِ یک زندگی را روی دوشت جابهجا کنی.
راستی، وقتی معلم از من پرسید بابات چکاره است، با غروری که هنوز در دلم زنده است گفتم: فولادیست؛ فولاد خوزستان. نمیدانی گفتنش چه حس بزرگی داشت. اینکه بدانی پدرت در دلِ آتش میایستد تا فولادی متولد شود که ستونِ توسعه، آبادانی و ایستادنِ این سرزمین است.
میدانم شیفت یعنی چه، میدانم خستگی یعنی چه، و میدانم بعضی شبها تنها چیزی که با خودت به خانه میآوری بدنی فرسوده و دلی پر از مسئولیت است؛ اما ما با تو محکم قد میکشیم، چون پشتِ این قدمها فولاد ایستاده است.
بابایی…
قشنگترین واژهی دنیا، روزت مبارک.
عاشقانه دوستت دارم.
همیشه پشتم باش.
















