صبحِ بیصدا؛ وقتی پیرمرد و کارون دوباره یکدیگر را صدا کردند هر روز نزدیک غروب، پیرمرد آرام از کوچههای قدیمی اهواز عبور میکند؛ کوچههایی که هنوز بوی قدمهای زنی را میدهند که یک عمر کنارش بود و رفتنش خانهٔ مرد را خالی نکرد، جهاناش را خالی کرد. اما با همین پای پیر، با همین دل […]