گوسفند، تمام شد
جمعیت به چهل و پنجاه نفر رسیده بود. همهمه زیاد بود و هرکس به شکلی اعتراض میکرد. خانم میانسالی از ته صف گفت: «آقا، خواهش میکنم طبق لیست رد کن. سه ساعت و نیمه اینجام، دیگه نای ایستادن ندارم.»
پشتبندش، آقایی هم گفت: «چرا این صف کُند پیش میره؟ مگه به هر نفر چقدر میرسه؟ یعنی امروز هم گیر من نمیاد؟ دو روزه میام، چهار ساعت میایستم و دست خالی برمیگردم. پول میدم، رایگان که نیست.»
قصاب هیچ جوابی نمیداد و انگار که از این غرولندها خسته شده بود، فقط نگاه کرد و سراغ شقهی بعدی رفت.
کسی که لیست دستش بود، چند اسم را خواند و گفت بیایند داخل. من هشتاد و سومی بودم. امیدی نداشتم که گوشت به من برسد. واضح بود که نهایت هفت، هشت نفر دیگر را صدا میزند و تمام.
آقای قویهیکلی با صدای بلند گفت: «چه خبره مگه؟ جنگ شده؟ قطحی شده؟ گوشت هم تحریمه؟ خسته شدیم! برای همه چیز باید صف بکشیم. آیا گیرمون میاد یا نه؟»
جمعیت انگار منتظر جرقهای بود تا گُر بگیره. یکی گفت: «از پنج صبح بدون سحری آمدم و هنوز نوبتم نشده.»
آن یکی با صدای دو رگه و لهجه بختیاری افزود: «باور میکنید، تو شصت سال اولین بار توی صف گوشت میایستم؟ ما خودمون دامدار بودیم، الان یه قطره آب نیست. قناتمون خشک شده و دامهامون یکی یکی تلف شدند. منم دیدم دارم از غافله عقب میافتم، گفتم: همش تقصیر خودمونه. هرطور باهامون رفتار کردند، هیچی نگفتیم. الانم نفری یک میلیون به حسابمون ریختند و عوضش همهچی رو چند برابر کردند، حالا هم برای یک کیلو گوشت دولتی، تو صف نگهمون داشتند.»
قصاب، گذاشت همهی صداها بخوابد و با خیلی راحت گفت: «گوسفند، تمام شد.»
جمعیت وا رفت و هرکس سر به گوشهای گذاشت. «آقا یعنی چه، بعد این همه معطلی، گوسفند تمام شد؟ من نمیدونم، تا بهم گوشت ندید، نمیرم!»
جو متشنج شد و کسانی هم که بیرون ایستاده بودند، به این امید که به داخلیها گوشت میسه، خودشان را جا دادند. قصاب راست میگفت و گوسفند تمام شده بود.
وقتی صداها خوابید، قصاب گفت: «فقط گوساله دارم، اونم چرخکرده. هرکی میخواد بمونه، هرکی هم نمیخواد، اسمش را برای نوبت عصر بنویسه.»
آخریها ناامید شدند و رفتند. من هم که نمیخواستم دستخالی برگردم، دو کیلو چرخکرده گرفتم و اسمم را نوشتم، به این امید که عصر، گوشت گوسفندی گیرم بیاید.
ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که کرهکرهی قصابی آرام آرام پایین آمد و جمعیت پراکنده شد.















