بدرقهی خورشید
وقتی رد غروب از کرانهها پیدا میشود، یعنی خورشید قصد پنهان شدن از نگاه ما را دارد و روشنایی روز را با خود به افقی دیگر میبرد. اما این ماییم که از نور دور میشویم و خورشید همچنان در آسمان است.
آه… که امروز، آسمان ایران، بیفروغتر از همیشه است. گرمترین روزهای سال، چنان سرد و خاموش میگذرد که گویی نور و گرما هرگز میهمان این سرزمین نبودهاند.
میگفتند تاریکی بیمعناست و جایی که نور نباشد را تاریکی میگویند. ایران امروز، بینور است. هرچه بیشتر به آسمان مینگریم، جز سیاهی و اندوه چیزی نمیبینیم.
رهبرم، آقایم، قائد و مولایم؛ از همیشه تا به امروز، هرگاه خورشید را در آسمان میدیدم، جلوهای از شکوه، عظمت و استواری را در پرتوهایش مییافتم؛ اما از روزی که از میانمان رفتید، انگار آسمان نیز رنگ دیگری گرفته است؛ خورشید دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد و روزها، بیفروغتر از همیشهاند.
میشود زمان از حرکت بازایستد؟ میشود هیچ طلوع و غروبی شکل نگیرد؟ اصلاً میشود به فرداها گفت نیایند؟ باور آنچه رخ داده، آنقدر سنگین است که دل، توان پذیرش آن را ندارد.
خورشید ایران، نور و امید ایران؛ پس از رفتنتان، نه واپسین ماه زمستان را میبخشیم و نه نخستین ماه تابستان را. یکی، داغ رفتنتان را بر دل دارد و دیگری، بدرقهی باشکوهتان را در حافظهی این سرزمین؛ و هر سال، با رسیدن این دو ماه، اندوه از نو متولد خواهد شد.
و ما، هر سال با رسیدن این دو ماه، دوباره به بدرقهی خورشید میرویم؛ نه از آنرو که خورشید خاموش شده است، بلکه از آنرو که دل، هنوز باور نکرده است که غروب، پایان خورشید نیست.















