تنها برق قطع نشد؛ آینده خاموش شد
لوح تقدیرتان را گرفتید؛ اما امروز، در حوزه کنکور اهواز، تقدیر چند جوان چه شد؟
دیشب خیلی خوب خوابیدم.
دیشب را با هزار امید و آرزو خوابیدم.
آنقدر امید داشتم که وقتی چشمهایم را بستم، خودم را در لباس سفید پزشکی دیدم. خودم را خلبان دیدم. خودم را مهندس دیدم. خودم را یک آدم مفید برای جامعه دیدم.
آخر خیلی خوب درس خوانده بودم.
هشت ساعت، ده ساعت، دوازده ساعت در روز؛ شاید بیشتر.
هزار بار یک سؤال را جواب داده بودم. هزار بار یک تست را زده بودم. آنقدر تمرین کرده بودم که میگفتم: حتماً رتبم عالی میشه.
هر بار که به نتیجه آزمونم فکر میکردم، خودم را تکرقمی تصور میکردم، دو رقمی میدیدم، نهایتاً سهرقمی.
با خودم میگفتم:
فردا، فردای من است.
فردا همان روزی است که قرار است زندگیام را بسازم.
صبح زود، ساعت شش و نیم، شاید هفت، مادرم بیدارم کرد.
صبحانهام را آماده کرده بود؛ مثل همیشه.
لباسهایم را آماده و اطو کرده بود.
دو مداد، یک پاککن و یک خودکار گذاشته بود و با چند صلوات بدرقهام کرد.
گفت:
«مادرجان، موفق باشی.»
پدرم دم در آماده بود.
گفت: «امروز خیلی شلوغه، خودم میرسونمت.»
ساعت هفت و نیم رسیدیم.
وقتی جمعیت را دیدم، یک لحظه واهمه کردم.
اما سریع به خودم گفتم:
نه.
من آمادهام.
من امسال خیلی خوب درس خواندهام.
تمام این تستها برایم آشناست.
من آمادهام.
وارد حوزه امتحانی شدم.
صندلیام را پیدا کردم و نشستم.
کنار دستیام هم مثل من، اولین بارش بود که کنکور میداد. کمی استرس داشت؛ این پا و آن پا میکرد.
سلامش کردم.
آرام جوابم را داد.
گفتم:
«نگران نباش. کمک میرسه؛ از تمام چیزهایی که تا امروز خوندی.»
دفترچهها توزیع شد.
قرآن قرائت شد.
بعد بلندگو اعلام کرد:
«دفترچهها را بردارید.»
دفترچه را برداشتم و اول مطمئن شدم اسم خودم روی آن است.
برگه پاسخنامه را هم گذاشتم کنار دستم.
امضایش کردم.
خیالم راحت شد.
با خودم گفتم:
تمام شد. من آمادهام.
شروع کردم.
نمیدانم سؤال سیام بود، چهلم یا …؛ ناگهان همهچیز سیاه شد.
تاریک شد.
«وای خدای من…»
سرم را بالا آوردم.
چراغها خاموش شده بود.
از کولر باد خنک نمیآمد و گرما مثل آتش ریخت روی سر همه.
اما قبل از اینکه گرما تنم را بسوزاند، قلبم را سوزاند.
همهچیز بههم ریخت و همهمه شد.
مراقب یک چیزی میگفت، ناظر یک چیز دیگر.
اما من هیچچیز نمیشنیدم.
فقط یک جمله در سرم میچرخید:
«خدا… تموم شد.»
نمیدانم بیست دقیقه بود.
نمیدانم نیم ساعت بود.
نمیدانم چقدر گذشت.
اما برای من، یک عمر گذشت.
و وقتی برق آمد، همهچیز رفته بود.
برق آمد.
اما تمرکز من نیامد.
آرامش من نیامد.
حس خوب صبح نیامد.
امیدی که باهاش از خانه بیرون آمده بودم، نیامد.
حالا شما به من جواب بدهید.
آقای مدیر توزیع برق اهواز؛
آقای فرماندار؛
آقای استاندار خوزستان؛
آقای مدیر توزیع برق خوزستان؛
چند روز پیش لوح تقدیر گرفتید؛ امروز اما یک سؤال داریم:
لوح تقدیرتان را گرفتید؛ اما امروز، در حوزه کنکور اهواز، تقدیر چند جوان چه شد؟
صبح که از خانه بیرون آمدم، من این آدم نبودم.
من سرحال بودم.
خوشحال بودم.
امید داشتم.
من برای آیندهام رؤیا داشتم.
مادرم با امید بدرقهام کرد.
پدرم من را تا حوزه امتحانی رساند.
من با رؤیای پزشک شدن، مهندس شدن، خلبان شدن و مفید بودن برای جامعه وارد آن حوزه شدم.
اما وقتی از آنجا بیرون آمدم، دیگر همان آدم نبودم.
حالا شما بگویید:
چه کسی آن آرامش را برمیگرداند؟
چه کسی آن تمرکز را برمیگرداند؟
چه کسی آن دقایق را برمیگرداند؟
چه کسی دوازده سال درس خواندن را برمیگرداند؟
و چه کسی آیندهای را که شاید امروز تحت تأثیر قرار گرفت، برمیگرداند؟
آیا با یک عذرخواهی تمام میشود؟
آیا با یک «شرمندهایم» تمام میشود؟
نه.
چون من دیشب با امید خوابیدم.
امروز صبح با امید بیدار شدم.
با امید وارد حوزه امتحانی شدم.
و وقتی برق رفت، چیزی بیشتر از چراغهای آن سالن خاموش شد.
امید من خاموش شد.
شاید امروز قرار بود چند پزشک از همین اهواز معرفی شوند.
چند مهندس.
چند خلبان.
چند آیندهساز.
شاید امروز قرار بود چند خانواده، نتیجه سالها زحمت و امیدشان را ببینند.
اما حالا یک سؤال باقی مانده:
چه کسی پاسخگوی این آینده است؟
آقایان مسئول؛
این بار
تنها برق قطع نشد؛ آینده خاموش شد.













