صبحِ بیصدا؛ وقتی پیرمرد و کارون دوباره یکدیگر را صدا کردند
هر روز نزدیک غروب، پیرمرد آرام از کوچههای قدیمی اهواز عبور میکند؛ کوچههایی که هنوز بوی قدمهای زنی را میدهند که یک عمر کنارش بود و رفتنش خانهٔ مرد را خالی نکرد، جهاناش را خالی کرد.
اما با همین پای پیر، با همین دل خطخورده، هنوز حرکت میکند؛ هنوز در او رمقی برای رسیدن به پل هست.
کیسهی کوچک نان را محکم گرفته است؛ نانی خشک، اما نیتی زنده. راهش را به سمت پل هلالی میگیرد… پلی که حالا سفید شدن گیس و ریشش را دیده، مثل رفیقی قدیمی که پیر شدن کسی را آهسته و صبورانه تماشا میکند.
روزی روزگاری، کنار همین نردهها، کارون میدرخشید؛ رود نبود، زندگی بود.
زلالیاش بوی جوانی میداد، ماهیهایش روی سطح آب بازی میکردند، پرندهها سیر بودند و مردم عاشق.
مرد یادش هست… همان روزی که برای نخستینبار چشمش به دختر جوانی افتاد که بعد شد همسرش. کارون آن روز شبیه آینهای بود که نور عشق روی آن میرقصید.
اما امروز…
کارون خسته است. سطحش تیره، سنگین، چرک.
مثل مردی که تمام عشقش را خرج کرده و چیزی از آن پنهان در دلش باقیست. ماهیها مهاجرت کردهاند، پرندهها برای امید یک لقمه نان دور پیرمرد میچرخند.
کارون با تمام سیاهی، از کنار شهر میگذرد؛ مثل عمری که گذشته، مثل سالهایی که رفتهاند اما هنوز نوری انتهایشان هست.
پیرمرد تکههای نان را میپراکند. پرندهها شوق میزنند…
میگوید: «زمانی اینا توی همین شط ماهی میگرفتن… حالا چشمشون به دستای من مونده.»
و همان لحظه دلش میگیرد…
اما معلوم نیست چرا، یک لبخند کوچک، خیلی کوچک، روی لبش مینشیند.
چون میبیند این پرندهها هنوز امید دارن. حتی وقتی رود خسته است… بال میزنند. گرسنهاند، اما زندهاند.
همین خودش کمی امید است
هر روز نزدیک غروب، پیرمرد آرام از کوچههای قدیمی اهواز عبور میکند؛ کوچههایی که هنوز بوی قدمهای زنی را میدهند که یک عمر کنارش بود و رفتنش خانهٔ مرد را خالی نکرد، جهاناش را خالی کرد.
اما با همین پای پیر، با همین دل خطخورده، هنوز حرکت میکند؛ هنوز در او رمقی برای رسیدن به پل هست.
کیسهی کوچک نان را محکم گرفته است؛ نانی خشک، اما نیتی زنده. راهش را به سمت پل هلالی میگیرد… پلی که حالا سفید شدن گیس و ریشش را دیده، مثل رفیقی قدیمی که پیر شدن کسی را آهسته و صبورانه تماشا میکند.
روزی روزگاری، کنار همین نردهها، کارون میدرخشید؛ رود نبود، زندگی بود.
زلالیاش بوی جوانی میداد، ماهیهایش روی سطح آب بازی میکردند، پرندهها سیر بودند و مردم عاشق.
مرد یادش هست… همان روزی که برای نخستینبار چشمش به دختر جوانی افتاد که بعد شد همسرش. کارون آن روز شبیه آینهای بود که نور عشق روی آن میرقصید.
اما امروز…
کارون خسته است. سطحش تیره، سنگین، چرک.
مثل مردی که تمام عشقش را خرج کرده و چیزی از آن پنهان در دلش باقیست. ماهیها مهاجرت کردهاند، پرندهها برای امید یک لقمه نان دور پیرمرد میچرخند.
کارون با تمام سیاهی، از کنار شهر میگذرد؛ مثل عمری که گذشته، مثل سالهایی که رفتهاند اما هنوز نوری انتهایشان هست.
پیرمرد تکههای نان را میپراکند. پرندهها شوق میزنند…
میگوید: «زمانی اینا توی همین شط ماهی میگرفتن… حالا چشمشون به دستای من مونده.»
و همان لحظه دلش میگیرد…
اما معلوم نیست چرا، یک لبخند کوچک، خیلی کوچک، روی لبش مینشیند.
چون میبیند این پرندهها هنوز امید دارن. حتی وقتی رود خسته است… بال میزنند. گرسنهاند، اما زندهاند.
همین خودش کمی امید است… بهاندازهی یک تکه نان.
باد که میوزد، پیرمرد چشم میبندد و صدای خندهٔ همسرش از لای بالهای سفید رد میشود.
تصورش کنار او ایستاده است، دستش روی نرده.
میگوید: «یادته؟ همینجا عاشقت شدم… گفتیم باهم پیر بشیم…»
و با اینکه زن رفته، اما چیزی از آن قول هنوز باقیست.
پیر شدن همیشه کنار هم نیست؛ گاهی یکی میرود و یکی میماند و قول را ادامه میدهد.
کمکم هوا تاریک میشود.
پیرمرد همانطور که دستش را روی نردهٔ سرد پل هلالی میگذارد، آهسته زیر لب میگوید:
«تا نفس دارم میام… هم به خاطر شما، هم به خاطر تو.»
و درست در همان لحظه، کارون—با همهٔ زخمها و تیرهگیها—یک موج آرام، یک تکان کوچک میزند.
نه آنقدر که شهر بفهمد، اما آنقدر که پیرمرد بفهمد.
انگار رود هم میخواهد بگوید:
«من هنوز کامل نمردهم… هنوز یه ذره زندگی توی من هست.»
پرندهها دوباره دورش میچرخند.
غروب تمام میشود.
و پیرمرد با همان گامهای آرام و گیس و ریش سفیدش برمیگردد…
به امید صبحی که هنوز ارزش بیدار شدن دارد.
… بهاندازهی یک تکه نان.
باد که میوزد، پیرمرد چشم میبندد و صدای خندهٔ همسرش از لای بالهای سفید رد میشود.
تصورش کنار او ایستاده است، دستش روی نرده.
میگوید: «یادته؟ همینجا عاشقت شدم… گفتیم باهم پیر بشیم…»
و با اینکه زن رفته، اما چیزی از آن قول هنوز باقیست.
پیر شدن همیشه کنار هم نیست؛ گاهی یکی میرود و یکی میماند و قول را ادامه میدهد.
کمکم هوا تاریک میشود.
پیرمرد همانطور که دستش را روی نردهٔ سرد پل هلالی میگذارد، آهسته زیر لب میگوید:
«تا نفس دارم میام… هم به خاطر شما، هم به خاطر تو.»
و درست در همان لحظه، کارون—با همهٔ زخمها و تیرهگیها—یک موج آرام، یک تکان کوچک میزند.
نه آنقدر که شهر بفهمد، اما آنقدر که پیرمرد بفهمد.
انگار رود هم میخواهد بگوید:
«من هنوز کامل نمردهم… هنوز یه ذره زندگی توی من هست.»
پرندهها دوباره دورش میچرخند.
غروب تمام میشود.
و پیرمرد با همان گامهای آرام و گیس و ریش سفیدش برمیگردد…
به امید صبحی که هنوز ارزش بیدار شدن دارد.
اهواز _ بیستم آذرماه ۱۴۰۴ _ پل سفید

















با سلام و احترام. متن منظره بسیار واضح و روشنی به تصویر می کشد. آفرین به نویسنده