اجرای حکم به قیمت جان
فقط احمد نسوخت، ما هم سوختیم
زندگی با سختیهایش جریان داشت. احمد هم مثل هزاران جوان دیگر در سرزمین طلای سیاه، هم کار میکرد و هم درس میخواند. دلش پُر بود، اما لقمهی نان حلال راه گلویش را برای شکواییه بسته بود. دانشگاه را به امید ساختن آینده شروع کرد. پیش خودش میگفت: «درس میخوانم، با لیسانس و بالاتر بهانه را از مدیران پروازی میگیرم. وقتی استخدام شدم و درآمدم ثابت شد، دیگر مادرم نیازی ندارد هم در خانه کار کند و هم در دکهای که بیشتر شبیه دخمهی عذاب است تا محل کسب.»
حق داشت این را بگوید. هر روز اخطاریه و احضاریه، هر روز تهدید به تخریب و بیرون کردن. مگر دکهی سهدرچهار کجای شهر را اشغال کرده بود و چقدر ارزش داشت که دمبهساعت مأموران اجرائیات هجوم میآوردند و پایشان بر گلوی خانوادهای میگذاشتند که دار و ندارشان در چند متر جا خلاصه میشد؟
نمیشد، به جای آوار شدن بر سر حلالخوران قانع و بیصدا، سراغ یقهسفیدانی رفت که آینده را تباه کردند؛ همانهایی که ۵۳۰ هزار میلیارد تومان را بلعیدند و روز آخر، در متن خداحافظیشان از روسفیدی در پیشگاه خداوند نوشتند! یا آنهایی که در مقام وزیر، دبش و رندانه یکصد و چهل هزار میلیارد چای دمنکرده را به ملت خوراندند؛ و آن شیخ گریانی که با امضای اشتباهی، هزار میلیارد تومان از بیتالمال را به بیتاولاد سرازیر کرد.
احمد و خانوادهاش شکایتی نداشتند؛ آرام، بیهیاهو و بدون چشمداشت، به چندرغاز درآمد بخورونمیر قانع بودند. کاری به ثروتی که زیر پایشان جاری بود نداشتند، همانطور که کاری به صدها شرکت و کارخانهای که جز آلودگی و سرطان عایدی برای شهر نداشته و ندارند.
ای کاش هیچوقت خورشید یازدهم آبان طلوع نمیکرد. ای کاش خودروی مأموران اجرائیات شهرداری به هر دلیلی روشن نمیشد. و ای کاش کلنگ تخریب آلونکی که قرار بود سقف آرزوهای خانوادهی احمد را سوراخ کند، گم میشد و هیچوقت پیدا نمیشد.
اما چه کنیم که همیشه سهممان از خوشیها، حسرتِ از دست دادن است. آمدند، داد زدند، به در و دیوار کوبیدند و حتی به مادر دستبند زدند. اینجا دیگر احمد بیتاب شد. دبهی بنزین به هوا رفت و هرچه داشت بر سر احمد ریخت. چرا یکی نگفت: «احمدجان، پسرم، ما از اینجا میرویم. احمدجان، ما هم زن و بچه داریم و میفهمیم. احمدجان، خونسرد باش، اتفاقی نیفتاده، آرام باش. به خاطر مادرت، به خاطر پدرت، به خاطر خواهرت و به خاطر هزاران احمد دیگر که در این شهر طاعونزده عصای دست خانوادهاند.»
همه لال شده بودند و دستوری که گویی وحی نازل بود، چشمها و گوشها را هم بسته بود. اجرای حکم حتی به قیمت جان، مأموریتی بود که باید سرانجام مییافت. همان هم شد؛ و به قیمت سوختن احمد و یک خانواده و یک شهر، مأموران اجرائیات به مراد دلشان رسیدند.
چرا همهچیز در خوزستان میسوزد؟ نفت میسوزد، فلرها میسوزند، هور میسوزد، حتی شهروندان هم میسوزند؟
فقط احمد نسوخت! امید سوخت، آینده سوخت، شهر سوخت و حریم سوخت. دکهی احمد و خانوادهاش در پارک زیتون اهواز سوخت و خاکسترش در شهر پخش شد. احمد نه اولین قربانی نابرابری اجتماعی بود و نه آخرین. تا وقتی در این سرزمین به جای ثروت، سرطان تقسیم میشود، احمدها در صفِ خودسوزیاند.
راستی جناب شهردار! از امشب و تا هر روزی که خورشید طلوع میکند، آسوده باش و خاطرجمع؛ حکمی را امضا کردی که بهایش، نفسِ آخرِ جوانی بیستساله بود














