• امروز : شنبه, ۸ آذر , ۱۴۰۴
1
اجرای حکم به قیمت جان

فقط احمد نسوخت، ما هم سوختیم

  • کد خبر : 804
  • ۲۱ آبان ۱۴۰۴ - ۱۲:۵۰
فقط احمد نسوخت، ما هم سوختیم

اجرای حکم به قیمت جان فقط احمد نسوخت، ما هم سوختیم زندگی با سختی‌هایش جریان داشت. احمد هم مثل هزاران جوان دیگر در سرزمین طلای سیاه، هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند‌. دلش پُر بود، اما لقمه‌ی نان حلال راه گلویش را برای شکواییه بسته بود. دانشگاه را به امید ساختن آینده شروع کرد. […]

اجرای حکم به قیمت جان

فقط احمد نسوخت، ما هم سوختیم

زندگی با سختی‌هایش جریان داشت. احمد هم مثل هزاران جوان دیگر در سرزمین طلای سیاه، هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند‌. دلش پُر بود، اما لقمه‌ی نان حلال راه گلویش را برای شکواییه بسته بود. دانشگاه را به امید ساختن آینده شروع کرد. پیش خودش می‌گفت: «درس می‌خوانم، با لیسانس و بالاتر بهانه را از مدیران پروازی می‌گیرم. وقتی استخدام شدم و درآمدم ثابت شد، دیگر مادرم نیازی ندارد هم در خانه کار کند و هم در دکه‌ای که بیشتر شبیه دخمه‌ی عذاب است تا محل کسب.»

حق داشت این را بگوید. هر روز اخطاریه و احضاریه، هر روز تهدید به تخریب و بیرون کردن. مگر دکه‌ی سه‌درچهار کجای شهر را اشغال کرده بود و چقدر ارزش داشت که دم‌به‌ساعت مأموران اجرائیات هجوم می‌آوردند و پایشان بر گلوی خانواده‌ای می‌گذاشتند که دار و ندارشان در چند متر جا خلاصه می‌شد؟

نمی‌شد، به جای آوار شدن بر سر حلال‌خوران قانع و بی‌صدا، سراغ یقه‌سفیدانی رفت که آینده را تباه کردند؛ همان‌هایی که ۵۳۰ هزار میلیارد تومان را بلعیدند و روز آخر، در متن خداحافظی‌شان از روسفیدی در پیشگاه خداوند نوشتند! یا آن‌هایی که در مقام وزیر، دبش و رندانه یکصد و چهل هزار میلیارد چای دم‌نکرده را به ملت خوراندند؛ و آن شیخ گریانی که با امضای اشتباهی، هزار میلیارد تومان از بیت‌المال را به بیت‌اولاد سرازیر کرد.

احمد و خانواده‌اش شکایتی نداشتند؛ آرام، بی‌هیاهو و بدون چشم‌داشت، به چندرغاز درآمد بخورونمیر قانع بودند. کاری به ثروتی که زیر پایشان جاری بود نداشتند، همان‌طور که کاری به صدها شرکت و کارخانه‌ای که جز آلودگی و سرطان عایدی برای شهر نداشته و ندارند.

ای کاش هیچ‌وقت خورشید یازدهم آبان طلوع نمی‌کرد. ای کاش خودروی مأموران اجرائیات شهرداری به هر دلیلی روشن نمی‌شد. و ای کاش کلنگ تخریب آلونکی که قرار بود سقف آرزوهای خانواده‌ی احمد را سوراخ کند، گم می‌شد و هیچ‌وقت پیدا نمی‌شد.

اما چه کنیم که همیشه سهم‌مان از خوشی‌ها، حسرتِ از دست دادن است. آمدند، داد زدند، به در و دیوار کوبیدند و حتی به مادر دستبند زدند. اینجا دیگر احمد بی‌تاب شد. دبه‌ی بنزین به هوا رفت و هرچه داشت بر سر احمد ریخت. چرا یکی نگفت: «احمدجان، پسرم، ما از اینجا می‌رویم. احمدجان، ما هم زن و بچه داریم و می‌فهمیم. احمدجان، خونسرد باش، اتفاقی نیفتاده، آرام باش. به خاطر مادرت، به خاطر پدرت، به خاطر خواهرت و به خاطر هزاران احمد دیگر که در این شهر طاعون‌زده عصای دست خانواده‌اند.»

همه لال شده بودند و دستوری که گویی وحی نازل بود، چشم‌ها و گوش‌ها را هم بسته بود. اجرای حکم حتی به قیمت جان، مأموریتی بود که باید سرانجام می‌یافت. همان هم شد؛ و به قیمت سوختن احمد و یک خانواده و یک شهر، مأموران اجرائیات به مراد دل‌شان رسیدند.

چرا همه‌چیز در خوزستان می‌سوزد؟ نفت می‌سوزد، فلرها می‌سوزند، هور می‌سوزد، حتی شهروندان هم می‌سوزند؟

فقط احمد نسوخت! امید سوخت، آینده سوخت، شهر سوخت و حریم سوخت. دکه‌ی احمد و خانواده‌اش در پارک زیتون اهواز سوخت و خاکسترش در شهر پخش شد. احمد نه اولین قربانی نابرابری اجتماعی بود و نه آخرین. تا وقتی در این سرزمین به جای ثروت، سرطان تقسیم می‌شود، احمدها در صفِ خودسوزی‌اند.

راستی جناب شهردار! از امشب و تا هر روزی که خورشید طلوع می‌کند، آسوده باش و خاطر‌جمع؛ حکمی را امضا کردی که بهایش، نفسِ آخرِ جوانی بیست‌ساله بود

لینک کوتاه : https://mobinjonoub.ir/?p=804
  • نویسنده : ابراهیم متین‌سیرت

اخبار مرتبط

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0