پشت نیمکت بهشت
روایتی از دو ساعت حضور در مرکز آموزش کودکان اوتیسم بهشت
«سلام، خوبی؟ سلام، خوبی؟ سلام، خوبی؟ سلام، خوبی؟
تکرار، تکرار، تکرار…
من آیدینم. من آیدینم. من آیدینم.»
اولین مواجهه من با بچههای مرکز آموزش کودکان اوتیسم بهشت، با همین جملههای تکرارشونده آغاز شد.
وارد راهروی مدرسه که شدیم، بچهها زنگ تفریحشان بود؛ اما زنگ تفریحشان خیلی با زنگ تفریح بچههای عادی تفاوت داشت. بچههای عادی در زنگ تفریح به حیاط مدرسه میآیند، اینور میدوند، آنور میدوند، دنبال هم میدوند، شاید ورزش کنند، شاید بازیهای گروهی انجام بدهند. خلاصه در این ده دقیقه، ربع ساعتی که زنگ تفریحشان است، حسابی خودشان را خالی میکنند.
اما این بچهها کمی تفاوت دارند. در یک مکان بسته، شاید بتوانم بگویم فضایی حدود شش در چهار متر، با حضور مربی و کسی که باید حواسش کاملاً به بچهها باشد، ده دقیقه، ربع ساعت را سپری میکنند.
چهرههایی کاملاً کودکانه، معصوم، دوستداشتنی و همان کودکانه همیشگی که از بچههای دبستان انتظار داریم؛ مؤدب، سربهزیر و کمی هم شیطان. اما با یک تفاوت بزرگ؛ اینها کودکانی هستند که به آنها کودکان اوتیسم میگویند.
قرارمان را آقای زمانی، از همکارانمان که خودش هم پدر یکی از کودکان اوتیسم است، از چند هفته قبل گذاشته بود. قرار بود به مدرسه برویم، به بهشت.
بله، واقعاً اینجا بهشت است؛ بهشت بچههایی که از همان روزهای اول زندگی، تفاوتهایی در رشد و ارتباطشان با دیگران دارند؛ تفاوتهایی که بعضی خانوادهها زودتر متوجه آن میشوند و بعضی دیگر برای پذیرش و شناختنش به زمان بیشتری نیاز دارند.
مربیان میگفتند شناسایی زودهنگام نشانههای اوتیسم و مراجعه به متخصص اهمیت زیادی دارد. گاهی خانوادهها برخلاف آنچه باید، نشانهها را انکار میکنند و با این انکار، هم خودشان را درگیر میکنند و هم ممکن است فرصت دریافت حمایت بهموقع را از فرزندشان بگیرند.
اوتیسم به شناخت نیاز دارد، به آموزش، به مراقبت متناسب با شرایط هر کودک، به گفتاردرمانی و رفتاردرمانی در صورت نیاز. هرکدام از این خدمات، متخصص و مسیر خودش را دارد و خانوادهها برای پیدا کردن راه درست، گاهی مسیری طولانی و دشوار را طی میکنند.

معلمانی که در کنار آموزش، با صبوری، عشق و مراقبتی بیوقفه، پناه کودکانی که بیش از هر چیز به درک شدن نیاز دارند.
اما اولین تفاوت بزرگی که همان ابتدا متوجه شدم، رفتار بچهها نبود؛ معلمهای مرکز بودند که هم معلم بودند، هم مربی و هم مادر.
چرا میگویم مادر؟ چون تمام نگاهشان به بچهها بود.
«غذا خوردی؟ غذات رو خوب بخور. خوب بجو. حواست باشه. ندو. برو سر کلاست.»
خب، اینها که برای همه بچههاست؛ در خانه، در مدرسه و از زبان پدر و مادرها. اما وقتی یک رفتار مدام تکرار میشود و به قول خودشان، کلیشهای است، قضیه کمی فرق میکند. اینجا دیگر فقط تذکر دادن کافی نیست. باید شرایط کودک را شناخت، رفتار او را فهمید و دانست چطور میشود با او ارتباط برقرار کرد.
یکی از مربیها حرفی زد که برایم خیلی جالب بود. میگفت نهایتاً هر کلاس میتواند چهار نفر باشد.
برایم سؤال شد: چرا چهار نفر؟
بلند شد، ایستاد و دستهایش را باز کرد. گفت اگر اتفاق خاصی افتاد، بتواند هر چهار نفر را سریع در دامن خودش بگیرد.
چه تعبیر قشنگی!
معلمی که بچهها را در دامن خودش میگیرد؛ حواسش به آنهاست، مراقبشان است و باید در هر لحظه آمادگی داشته باشد تا از آنها محافظت کند.
این تصویر برای من از خیلی حرفها گویاتر بود. اینجا معلم فقط درس نمیدهد؛ باید مراقب باشد، رفتارها را بشناسد، به بچهها آموزش بدهد و همزمان حواسش به امنیت و نیازهای هرکدام باشد.
دستهای بعضی از مربیان جای چنگ و گاز داشت. این هم بخشی از سختی کارشان بود؛ سختیای که شاید در نگاه اول دیده نشود. بچهها را قلباً دوست داشتند. همه را به اسم کوچک صدا میکردند، در آغوش میگرفتند و کنار خودشان نگه میداشتند.
با این حال، دردشان فقط سختی کار نبود؛ معیشتشان هم مسئله بود. از شرایط حقوق و بازنشستگی میگفتند و از اینکه با وجود فرسودگی بالای این شغل، شرایطشان چندان متفاوت از دیگر مشاغل در نظر گرفته نمیشود.
میگفتند بازنشستگی پس از ۲۵ سال برای شغلی با این حجم از فشار جسمی و روانی، زمان زیادی است. در صحبتها به تجربهای در مالزی هم اشاره شد که به گفته آنها، مربیان این حوزه پس از ۱۴ سال بازنشسته میشوند؛ مقایسهای که برای انتشار دقیق، نیاز به بررسی و مستندات دارد.
از ساعت هشت صبح تا دوازده ظهر با بچهها هستند و در چند کلاس مختلف، هرکدام با موضوعی متفاوت، کار میکنند. انتظار زیادی هم نداشتند. وقتی از آنها پرسیدیم، حرفشان ساده بود: کمی بیشتر به معیشت ما توجه شود و شرایط بازنشستگیمان را در نظر بگیرند.
شاید اگر ما نمیپرسیدیم، هیچوقت درباره این مسائل حرفی نمیزدند.

از برنامه هفتگی تا تمرینهای روزانه؛ هر گوشه از کلاس، تلاشی برای یادگیری و رشد کودکانی است که بیش از قضاوت، به شناخت و فرصت نیاز دارند
قرار شد به چند کلاس برویم و بچهها را از نزدیک ببینیم.
وقتی در کلاس را باز کردیم، صحنه خیلی جالب بود. در و دیوار کلاس پر از نقاشی بود؛ پر از رنگهای قشنگ و اسمهای قشنگ بچهها. تا ما را دیدند، اولش تعجب کردند. بعد، آرامآرام که با حضورمان احساس امنیت بیشتری کردند، سلام کردیم و آنها هم با اشتیاق جواب سلاممان را دادند.
معلم از بچهها خواست خوب بخوانند. یکییکی صدایشان میکرد. به یاس گفت کتاب را بخواند. فکر میکنم کتاب اول دبستان بود. «باران… آن مرد در باران آمد…» چیزی شبیه این در خاطرم مانده؛ بالاخره سالها از آن روزهای مدرسه خودم گذشته بود.
کلاس بعدی نقاشی میکردند و کلاس دیگری مشغول ریاضی بود. هرکدام درگیر فعالیتی بودند و معلمها هم با توجه به شرایط بچهها، سعی میکردند آموزش را پیش ببرند.

راهپلههای ناایمن؛ چالشی جدی برای امنیت کودکان اوتیسم
در همان حین، زنگ خورد.
بچهها از طبقه دوم و سوم با دویدن به سمت پلهها میآمدند. وای! صحنه ترسناکی بود. با خودم گفتم: «خدا نکند زمین بخورند!»
مربیان مجبور بودند جلوی بچهها حرکت کنند و مراقب باشند که مبادا کسی از پلهها بیفتد. همانجا یک سؤال جدی برایم پیش آمد: چطور ممکن است برای کودکانی که بعضی از آنها در تشخیص خطر و کنترل رفتارشان به مراقبت بیشتری نیاز دارند، مدرسهای سهطبقه در نظر گرفته شود؟
مگر میشود شرایط محیط آموزشی را متناسب با نیازهای این بچهها طراحی نکرد؟ مگر میشود از یک طرف برای مراقبت ویژه و آموزش مستمر آنها تلاش کرد و از طرف دیگر، خطر راهپلهها را نادیده گرفت؟
به گفته مسئولان و مربیان مرکز، پیشتر هم حوادثی در راهپلهها اتفاق افتاده و کودکانی آسیب دیده بودند. این موضوع، ضرورت بررسی ایمنی ساختمان و فراهم کردن محیطی مناسبتر را جدیتر میکند.
شاید این هم یکی از همان جاهایی باشد که ما تفاوت نیازهای کودکان اوتیسم را با نیازهای دیگر دانشآموزان بهاندازه کافی در نظر نگرفتهایم. قرار نیست همه بچهها را در شرایط یکسان قرار بدهیم و انتظار داشته باشیم همه هم به یک شکل از پس آن بربیایند.
در کلاسها صندلیهای متفاوتی هم وجود داشت. بعضی از بچهها به دلیل بیقراری یا نیازهای رفتاریشان، به محیط و صندلی متناسب با شرایط خود نیاز داشتند. البته هر نوع محدود کردن حرکت کودک باید با ارزیابی تخصصی، رعایت ایمنی و حفظ حقوق او انجام شود. مهم این است که محیط و روش آموزش را با نیازهای کودک هماهنگ کنیم، نه اینکه صرفاً از او بخواهیم خودش را با شرایط نامناسب وفق بدهد.

تکرار و تکرار و تکرار
در صحبت با مربیان و خانوادهها، بیشتر درباره رفتارهای تکراری، ارتباط چشمی، گفتار و واکنشهای متفاوت بچهها پرسیدم. هرچه بیشتر توضیح میدادند، سؤالهای بیشتری برایم پیش میآمد.
بعضی از بچهها وقتی صدایشان میکردی، برنمیگشتند. بعضی ارتباط چهرهبهچهره برقرار نمیکردند. بعضیها کلام را به کار میبردند، اما در برقراری ارتباط کلامی محدودیت داشتند. بعضی آرام و کمصدا بودند و بیشتر نگاه میکردند؛ بعضی دیگر پرشر و شور، پرتحرک و پرصدا بودند.
این تفاوتها برایم روشن کرد که نمیشود از روی یک رفتار، درباره همه کودکان اوتیسم قضاوت کرد. هرکدام شرایط خودش را دارد و برای شناختنش باید وقت گذاشت.
یکی از موضوعاتی که مربیان و خانوادهها درباره آن صحبت میکردند، این بود که برخی از این بچهها در تشخیص خطر یا فهم مالکیت و مرزهای شخصی به کمک و آموزش بیشتری نیاز دارند. تصور کنید کودکی خطر یک راهپله را بهدرستی درک نکند یا متوجه نشود که نباید بدون اجازه وسیله دیگری را بردارد. در چنین شرایطی، خانوادهها و مربیان باید مدام مراقب باشند و با روشهای مناسب، به کودک کمک کنند موقعیتها را بهتر بشناسد.
یکی از والدین از شرایط خواب فرزندش میگفت؛ اینکه بعضی شبها خانواده ناچار است بهصورت شیفتی بیدار بماند تا مراقبت از کودک قطع نشود. در میان خانوادهها، روایتهایی از بیخوابیهای طولانی و مراقبت شبانه هم شنیدیم؛ شرایطی که میتواند توان جسمی و روانی والدین را بهشدت تحت فشار قرار دهد.
با همه این سختیها، آنها بچههایشان را دوست دارند. بچهشان است؛ پاره تنشان، تکهای از وجودشان. هیچکدام از این کودکان شرایطی را که در آن متولد شدهاند، انتخاب نکردهاند. خانوادهها هم انتخاب نکردهاند که هر روز با این حجم از نگرانی و مسئولیت روبهرو شوند. اما حالا در این مسیر هستند و به حمایت نیاز دارند؛ نه قضاوت.

پُر از احساس قشنگ، اما!
از یکی از پدرها پرسیدیم و حرفی زد که نمیدانستم باید بگویم دلم سوخت یا مغزم درگیر شد. هرچه بود، تمام وجودم را تحت تأثیر قرار داد.
میگفت پسرم روزی ۶۳ بار به من میگوید: «بابا، آسمونی نشی؟ بابا، آسمونی نشی؟»
و من باید هر ۶۳ بار جوابش را بدهم: «نه بابا، تا تو هستی من هستم. تا تو هستی من هستم.»
شصتوسه بار!
شاید برای ما یک سؤال تکراری باشد؛ سؤالی که بعد از چند بار شنیدنش خسته شویم و بگوییم چند بار باید جواب بدهم؟ اما برای آن پدر، هر بار پاسخ دادن یعنی اطمینان دادن به فرزندی که شاید نگرانیاش را به شیوه دیگری نمیتواند بیان کند.
بعد حرف دیگری زد؛ حرفی که بیشتر از قبل به فکر فرو رفتم.
میگفت: «ما پدر و مادرهای بچههای اوتیسم آرزویمان این است که بعد از بچههایمان از دنیا برویم.»
پرسیدم: چرا؟
گفت: «آخه تمام ترسمان این است که اگر ما نباشیم، چه کسی از آنها نگهداری میکند؟»
راست میگفت. واقعاً سخت است. دل میخواهد، طاقت میخواهد و آیندهای میخواهد که خانوادهها بتوانند به آن اعتماد کنند.
این حرف فقط نگرانی یک پدر نبود؛ نگرانی خانوادههایی بود که هر روز با این سؤال زندگی میکنند: اگر روزی ما نباشیم، چه کسی کنار فرزندمان خواهد بود؟ چه کسی نیازهایش را میشناسد؟ چه کسی از او مراقبت میکند؟ آیا جایی هست که بتواند در آن زندگی کند، آموزش ببیند، مهارتی یاد بگیرد و با احترام با او رفتار شود؟
یکی از حرفهای مهم خانوادهها همین بود؛ بچههای اوتیسم به آموزش مداوم نیاز دارند. اما ما معمولاً از خودمان نمیپرسیم بعد از پایان دوران مدرسه چه اتفاقی میافتد.
بچهها تا زمانی که مدرسه میروند، جایی برای آموزش دارند. اما بعد چه؟ اگر مهارتی یاد بگیرند، جایی هست که آن مهارت را بروز بدهند؟ جایی هست که بتوانند از آن استفاده کنند؟ فرصت مشارکت در جامعه را پیدا میکنند؟ یا باید تمام عمر در خانه بمانند و خانوادهها نگران روزی باشند که دیگر نتوانند مثل گذشته مراقبشان باشند؟
بعضی از خانوادهها تمام زندگیشان را پای فرزندشان گذاشتهاند. بعضی از بچهها با پدر زندگی میکنند، بعضی با مادر، بعضی با هر دو و بعضی هم به دلایل مختلف، از جمله جدایی یا نبود والدین، با اعضای دیگر خانواده زندگی میکنند. شرایط همه یکسان نیست، اما نیاز به حمایت و آیندهای امن، میان همه این خانوادهها مشترک است.
یکی از پدرها حرف دیگری هم زد که به نظرم باید شنیده شود. میگفت اگر کودکی حرف نمیزند یا احساسش را به شکل معمول بروز نمیدهد، آیا معنایش این است که حرفی برای گفتن ندارد؟ آیا یعنی هیچ احساسی ندارد؟
دقیقاً برعکس؛ ممکن است سرشار از حرف و احساس باشد، اما نتواند آنها را به شیوهای که ما انتظار داریم منتقل کند. ما باید راه ارتباط با او را پیدا کنیم. باید سراغش برویم، به نشانههایش توجه کنیم و از روشهایی کمک بگیریم که بتواند خواستهها و احساساتش را بیان کند.
این بچهها به آموزش، حمایت و مراقبت متناسب با نیازهایشان احتیاج دارند. اما مهم است که فراموش نکنیم پشت هر رفتار، یک کودک با ویژگیها و تواناییهای خاص خودش قرار دارد؛ کودکی که باید فرصت داشته باشد یاد بگیرد، ارتباط برقرار کند و در حد تواناییهایش رشد کند.

در میان حرفهای خانوادهها، مسئله دیگری هم بارها تکرار شد: هزینهها.
گفتاردرمانی، رفتاردرمانی، آموزش تخصصی، رفتوآمد و دیگر نیازهای هر کودک میتواند هزینه زیادی به خانواده تحمیل کند. به گفته خانوادههایی که با آنها صحبت کردیم، هزینههای هفتگی در برخی موارد به حدود ۱۵ میلیون تومان میرسید؛ رقمی که اگر به ماه تبدیل شود، حدود ۶۰ میلیون تومان خواهد شد. البته این میزان برای همه خانوادهها یکسان نیست و به شرایط کودک و خدمات مورد نیازش بستگی دارد.
اما حتی همین ارقام هم نشان میدهد که تأمین هزینههای مستمر درمان و آموزش برای بسیاری از خانوادهها چقدر دشوار است. والدینی که شاید تمام درآمدشان صرف نیازهای روزمره زندگی شود، چطور میتوانند از پس چنین هزینههایی بربیایند؟
خانوادهها از پوشش ناکافی بیمهها و دشواری تأمین بعضی داروهای تجویزشده هم میگفتند. از جمله درباره ریتالین صحبت شد؛ دارویی که برای برخی کودکان، در صورت تشخیص پزشک، تجویز میشود و خانوادهها از دشواری تهیه آن گلایه داشتند. این دارو درمان اختصاصی اوتیسم نیست، اما همین مسئله هم نشان میدهد که دسترسی به دارو و خدمات مورد نیاز، تا چه اندازه برای خانوادهها اهمیت دارد.
بهویژه خانوادههایی که در شهرستانها زندگی میکنند، ممکن است علاوه بر هزینه درمان، با دشواری رفتوآمد و کمبود مراکز تخصصی هم روبهرو باشند.
در صحبتها به وضعیت مدارس اوتیسم اهواز هم اشاره شد. به گفته حاضران، سه مدرسه در این شهر حدود ۴۶۰ دانشآموز دارند. مرکز بهشت که ما به آن رفتیم، به گفته مسئولانش، حدود ۱۱۰ دانشآموز را در دو نوبت پوشش میدهد. تلاش کردهاند دانشآموزان پیشدبستانی و دبستانی را از دانشآموزان دوره متوسطه جدا کنند تا آموزش متناسبتری ارائه شود.
اما همان ساختمان سهطبقه و راهپلههایی که بچهها با سرعت از آنها بالا و پایین میرفتند، دوباره ذهنم را درگیر کرد. اگر میدانیم برخی کودکان به نظارت بیشتری نیاز دارند، چرا باید محیط آموزشی آنها تا این اندازه نیازمند مراقبت لحظهبهلحظه باشد؟ آیا نمیشود با مناسبسازی فضا، از بخشی از خطرها پیشگیری کرد و همزمان شرایط امنتری برای بچهها و مربیان فراهم آورد؟
اینها فقط مسائل یک مدرسه نیستند؛ پرسشهایی درباره مسئولیت ما در برابر کودکانی هستند که برای آموزش و رشد، به محیطی متناسب با نیازهایشان احتیاج دارند.
اما در میان تمام حرفهایی که در بهشت شنیدم، یک خواسته مشترک وجود داشت؛ خواسته مربیان، پدرها و مادرها.
میگفتند: «نگاه جامعه به بچههای اوتیسم باید عوض شود.»
نه نگاه ترحمآمیز، نه نگاه از بالا به پایین و نه نگاهی که بهخاطر یک رفتار متفاوت، کودک را از جمع بیرون بگذارد. میگفتند به آنها سخت نگیریم، مدام امر و نهی نکنیم و رفتارهایی را که ممکن است تحت تأثیر شرایطشان باشد، به حساب لجبازی یا بیادبی نگذاریم.
این حرف برای من مهم بود؛ چون گاهی ما از کودکان انتظار داریم دقیقاً مطابق معیارهای خودمان رفتار کنند. اگر سلام کردند، انتظار داریم به چشممان نگاه کنند؛ اگر صدایشان کردیم، انتظار داریم فوراً برگردند؛ اگر سؤالی پرسیدیم، انتظار داریم به همان شکلی که میشناسیم پاسخ بدهند. اما وقتی چنین اتفاقی نمیافتد، شاید پیش از آنکه شرایطشان را بفهمیم، دربارهشان قضاوت میکنیم.
درحالیکه ممکن است راه ارتباط با آنها، کمی متفاوت از چیزی باشد که ما به آن عادت کردهایم.
خواسته خانوادهها این بود که انکار نکنیم، بشناسیم و بپذیریم. خانوادهها نشانهها را انکار نکنند تا کودک زودتر به خدمات مورد نیازش دسترسی پیدا کند؛ جامعه تفاوتها را بپذیرد؛ مسئولان هم شرایط آموزش، درمان، حمایت مالی و آینده این بچهها را جدیتر بگیرند.
پذیرش به معنای ترحم نیست. به معنای آن نیست که کودک را ناتوان از یادگیری یا حضور در جامعه بدانیم. پذیرش یعنی تفاوتهایش را بشناسیم، نیازهایش را درک کنیم و برای رشد و زندگی بهترش فرصت فراهم کنیم.
من در آن دو ساعت، مهربانی را در چهره تکتک بچهها دیدم؛ در چهره یاس، آیلین، محمد و کاظم. هرکدام با رفتار و شیوه ارتباطی خودش، با دنیایی که شاید هنوز برای ما ناشناخته باشد.
بچههایی که یکی از یکی صمیمیتر بودند، یکی از یکی زیباتر و هرکدام به شیوه خودشان دوستداشتنی.
دو ساعت در بهشت بودم؛ دو ساعت کنار بچههایی که هرکدامشان چیزی برای یاد دادن به ما داشتند. کنار مربیانی که با تمام سختیهای کار، بچهها را به اسم کوچک صدا میکردند و کنار خانوادههایی که نگرانیشان از امروز فراتر میرفت و تا فردای فرزندانشان ادامه داشت.
وقتی داشتم از مدرسه بیرون میرفتم، یکی از بچهها آمد کنارم. نگاهم نکرد؛ یا دستکم آن ارتباط چشمیای را که ما معمولاً انتظار داریم، برقرار نکرد. اما حضورم را حس کرد و برایم دست تکان داد. خداحافظی کرد.
بقیه هم شروع کردند به خداحافظی کردن.
من هم ناخودآگاه دستم را بالا بردم و برایشان دست تکان دادم.
در همان لحظه، متوجه خیسی چشمم شدم. اشکم بیاختیار در چشمم جمع شده بود. دلم نمیخواست از آنها جدا شوم؛ از آن بچههایی که فقط دو ساعت کنارشان بودم، اما حرفها و تصویرهایشان تا مدتها در ذهنم میماند.
باید میرفتم. این پایان دو ساعت حضور من در بهشت بود.
در راه خروج، مدام به حرفهای مربیان، خانوادهها و خود بچهها فکر میکردم. به معلمی که دستهایش را باز کرد تا چهار کودک را در دامن خودش جا بدهد. به پدری که روزی ۶۳ بار به پسرش اطمینان میداد که کنارش خواهد ماند. به دستهای مربیانی که جای چنگ و گاز داشتند. به راهپلههایی که میتوانستند خطرآفرین باشند. و به بچههایی که شاید حرفهای زیادی برای گفتن داشتند، اما راه گفتنشان با راه ما متفاوت بود.
ما از آنها میخواهیم خودشان را با دنیای ما وفق بدهند؛ اما چقدر تلاش کردهایم دنیای آنها را بشناسیم؟
چقدر برایشان فرصت فراهم کردهایم تا آموزش ببینند، مهارت یاد بگیرند، در جامعه حضور داشته باشند و بعد از پایان مدرسه هم جایی برای رشد و زندگی داشته باشند؟
چقدر به فکر خانوادههایی بودهایم که تمام دلنگرانیشان این است که بعد از آنها چه کسی کنار فرزندشان خواهد ماند؟
و چقدر حواسمان به مربیانی بوده که هر روز، در کنار آموزش، مسئولیت سنگین مراقبت و حفظ امنیت این بچهها را هم بر دوش میکشند؟
دو ساعت در بهشت بودم. دو ساعت کنار فرشتههایی که یکی از یکی مهربانتر بودند؛ اما وقتی از آنجا بیرون آمدم، با خودم فکر کردم شاید بهشت واقعاً جای فقط بچههای اوتیسم باشد؛ جای ما نیست.
شاید ما هنوز یاد نگرفتهایم چطور دنیای آنها را بفهمیم. شاید هنوز فکر میکنیم تفاوتشان یعنی فاصله گرفتن از ما، درحالیکه آنچه لازم داریم، شناخت بیشتر و نگاه درستتر است.
این بچهها را تنها نگذاریم. کنارشان باشیم، دوستشان داشته باشیم؛ نه از سر ترحم، بلکه از سر احترام و پذیرش. برایشان فرصت بسازیم، به خانوادههایشان کمک کنیم، صدای مربیانشان را بشنویم و به جای قضاوت، راه ارتباط با آنها را پیدا کنیم.
شاید آن روز، وقتی دستم را برای خداحافظی بالا بردم و اشک در چشمم جمع شد، تازه فهمیدم که قرار نیست فقط ما به آنها چیزی یاد بدهیم. گاهی آنها هم به ما یاد میدهند که انسان بودن، پیش از هر چیز، یعنی دیگری را با تفاوتهایش ببینیم و برایش جایی در دنیای خودمان باز کنیم.
پشت نیمکت بهشت، من فقط با دنیای کودکان اوتیسم آشنا نشدم؛ با بخشی از دنیای خودمان روبهرو شدم که هنوز به شناخت، پذیرش و تغییر نیاز دارد.














